تبليغاتX
احساس






















احساس

تقدیم به اونایی که اهل دلن

این روزها حس خاصی ندارم..

فقط دلتنتتتتنگمممممممممممممممم....

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/03 به دست معصومه|

سلام

بعد ساختن بلاگم اولين ساليه كه برا روز اول فروردين پست نمي ذارم..

ببينيد حالا چقد حالم داغوووونه...

خدا بزرگهههه..

راسي سال نو مبارك باشه..

نوشته شده در شنبه 1391/01/05 به دست معصومه|

سلام

زخمم بزن که زخم مرا مرد می کند

               اصلا برای عشق سرم درد می کند...

در پناه خدای مهربون...

نوشته شده در شنبه 1390/12/13 به دست معصومه|

چرا آدم گاهی واقعا نمی دونه چشه؟؟؟؟...
نوشته شده در چهارشنبه 1390/12/10 به دست معصومه|

نمی دونم چی شده که امروز نت و هنو قطع نکردن و

هنوز بازه...آخه زمان استفاده از نت کتابخونه خیلی کمه..

یعنی خواب نما شدن..

کاش همیشه اینطوری بودا..حیف..

نوشته شده در دوشنبه 1390/12/01 به دست معصومه|

سلام

حجم خالی تو را -

حجم پرهیچکس-

پرنمی کند

حالا هی بگو دوستان جای ما...

-------------------------

چقد سخته وقتی

 توی یه شهر غریب تنهای تنهایی...

-------

در پناه خدی مهربون...

----------

بعدا نوشت:نمی دونم چمه..فقط میدونم حالم عجیبه..

این روزا دلم عجیب با یه تلنگر می گیره..

نوشته شده در سه شنبه 1390/11/25 به دست معصومه|

سلام

اینم از پایان امتحانا..

ای روزگااااار...

نوشته شده در شنبه 1390/11/08 به دست معصومه|

سلام...

حال این روزام تعریفی نداره...

فقط می تونم بگم داغون...

اینم از اولین امتحان که...

ازامتحان بعدیم که واقعا می ترسم...

دعام کنید...

-----------------------------------

مرا ببخش ...اگر به تو پیله کردم...کمی طاقت بیاور...

پروانه می شوم و می روم....

------------

در پناه خدای مهربون..

خدایا خودت من و ببین...۱۸/۱۰/۹۰

-------------------

بعدا نوشت:۲۲/۱۰/۹۰

امتحان فیزیکم و صبح دادم...بعد اون همه...

دلم فقط گریه می خواد...

نوشته شده در یکشنبه 1390/10/18 به دست معصومه|

سلام

هم اكنون در خانه خودمان هستيم...راستش را بخواهيد..قرار بود امروز برگرديم..

چون كلاس داشتيم امروز و فردا را ...اما آنقدر زمان به سرعت سپري شد...!

كلاس ها را دو در كرده و مدت ماندن در خانه را تمديد كرديم خودمان..!هه..!

قدم برداشتن...

تو اين راهي كه افتادم،قدم برداشتن سخته

واسم جاده مساوي با يه بغض وقت و بي وقته

       يه دريا گريه ي مردم به بغض من نمي ارزه

       لابد باروني ام من كه صدام اينجوري مي لرزه

اگه از عشق تو پيرم ولي با تو نمي ميرم

اگه عشقت زمينم زد،بازم دستاتو مي گيرم

       با دستي كه زمينم زد،هنوزم راست راه مي رم

       تو اين جاده تااونجا كه خدا پيداست راه مي رم

به قانون زميني ها،به رسم عشق مشكوكم

تو مي سازي با دنياشون،ولي من ساز چپ كوكم

       موافق مي زدم بي تو،مخالف بود دل با من

       مخالف مي زنم تا تو ،كه از تو گم بشم تا من

من از تو گم شدم اما هنوزم راست راه مي رم

تو اين جاده تا اونجا كه خدا پيداست راه مي رم

       تو آهنگ تو گم مي شه،نت سنگين راز من

       نفهميدي تو چيزي از صداي گنگ ساز من

به راز گم شده بين ِهياهوي تو مغرورم

تك و تنها به دنبالت تو اين جاده گم وگورم

     تو اين جاده تا اونجا كه خدا پيداست راه مي رم

شكسته قامتم اما،هنوزم راست راه مي رم...

نكته:شعر برگرفته شده از مجله است

 وشاعري كه زيرش از آن نام برده شد...محمد بابا صفري بود....

راسی راسی عیدتون با یک روز تاخیرمباااااااااااااارکه...

یه پیشنهاد:دوس داشتین آلبوم( کولاک) علی اصحابی رو گوش کنید..

خیلی آهنگاش زیباس...

منفورو مترودم گلم...خاکسترو دودم گلم...

تبیعیدی قلب زمین ..دور از تو نابودم گلم...

من بی تو درگیرم خدا..ازبودنم سیرم خدا...

جون می دم اینجا نم نمک..هر لحظه می میرم خدا...

در پناه خداي مهربون..

التماس دعا...

--------------------------

بعدا نوشت:امروز برای جلسه اول رفتم کلاس تئاتر..اخه تئاتر دانشجویی اسم نوشتم...

البته گفت نداره ها...

امروز ۳۰/۸/۹۰

دوس دارم ..فقط امیدوارم موفق شم...آمیییییییییییییییین...

بلند بگو..شوخی کردم دوس داری بگو...

-----------------------------

دیرنوشت:من اومدم شهرمون۱۲/۹/۹۰...

----------------------

آهنگ بلاگم و خیلی دوس دارم...

فکر می کردم که برات زیادی ام - خسته شدی...

عزیزم نفهمیدم شاید تو وابسته شدی...

نوشته شده در چهارشنبه 1390/08/25 به دست معصومه|

سلام…

چه زود داره زمان می گذره…

الان چند وقته که خونه خودمون نرفتم…کی فکرشو می کرد؟!...

دلم تنگ شده…

بگذریم…

چه خبر…؟خیلی وقت بود شعر نذاشته بودم…

الان سایت دانشگاهم…هه!

خوب نمی دونم الان دیگه چی بگم…

می خواید این شعر و بخونید…

-----------------------

این جا هنوز خانه ی مردم کلنگی است…

 

این جا هنوز خانه ی مردم کلنگی است

این هم چه خوب عامل نوعی قشنگی است

    اما گذشت هِی هِی و جنگل،گُل وفلوت

    جایش نشست زندگی ای که آب رنگی است

دیگر سلام بوی محبت نمی دهد

امروز هر که هست،به فکر ِدورنگی است

    من از تبار ِ چلچله های مهاجرم

    این جا برای ماندن ِمن جای تنگی است

من در حصار ِپنجره های شکسته ام

من در حصار ِعاطفه هایی که سنگی است

     از دور دست ِفاصله ها می رسد کسی

     هم ریشه با گیاه که خشمش پلنگی است…

در پناه ِ خدای ِمهربون…

---------------------

بعدانوشت:وای خدای من...فکرکنید..

بلخره دیشب پیشوازپاشایی کشف شد..

هه..خیلی دوس دارم...

راسی برای عیدغدیر می رم خونمون...

وای خدای من...خیلی خوشحالم...

نوشته شده در یکشنبه 1390/08/08 به دست معصومه| |

سلام

چند روزه که اومدم..

اومدم شهری که باید برم اونجا دانشگاه...

چند روزه دیگه خونمون نیسم..

دلم خیلی گرفته...

تا حالا فک کنم ۳تا کلاس و رفتم...

ببخشید دیگه شعر نذاشتم امروز...

آخه...دیگه لابد خودتون می دونید....

فقط میگم..

سخته باورش برام...

الان نمی تونم به همه کامنتا جواب بدم...درک کنید...

الان می گید دختر مگه چند تا کامنت داری..اما حتی همونا رو...

نذارید پای بی معرفتی...می دونم خودتون می دونید..اما گفتم گفته باشم...

التماس دعا...

در پناه خدای مهربون...

نوشته شده در شنبه 1390/07/09 به دست معصومه| |

 

عجب بارونی می باره...ایول...

سلام...

نمي دونسم بگم يانه...

اما حالا هویجوری می گم...

(شاید بهتر بود که همون فردا این پست رو بذارم...

اما خوب دیگه...)

و اگه تو همه ي پستاي بلاگم  نگاهي انداخته باشيد..

تو یکیش گفته بودم...!!!

متوجه مي شديد..كه فردا..فردا...راسي فردا چي؟!

د ِِبگو ديگه معصومه معطله چي هستي...؟

باشه باشه مي گم...فردا تولدمه...

تولدم مبارك...

راسي با شروع سال تحصيلي و شرايط جديدي كه خواهم داشت..

.كم تر مي تونم بيام نت...

.............

تكرار مي شديم كه(بودن) عذاب شد

گويا دعاي سنگ شدن مستجاب شد

             موجي تمام ِكودكي ام را تباه كرد

              آن قلعه ي شني كه تو ديدي خراب شد

خورشيد هم براي من و تو دلش نسوخت

با برف هر چه ساخته بوديم،آب شد

             (ماندن)چه قدر مسخره و پوچ مي شود

             وقتي هوا براي تو سُرب مذاب شد

تا چشمه بود،روح من آرام مي گرفت

از كودكي گذشت،پر از پيچ و تاب شد

             نيمي ز عمر، خسته ي ترديد هاي تلخ

            نيمي ز زندگاني ما صرف خواب شد

آتشفشان سينه ي من بعد سال ها

تنها به شوق  ِاز تونوشتن، مجاب شد...

شاعر:بابک دولتی

-------------------

زندگي تو شهر ِغريب سخته...نه؟!

...سخت که هست..اما خدا کنارمونه...

در پناه ِخداي مهربون...

--------------

بعدا نوشت:دارم فردا وسایلمو می برم..من اصلا به این نوع زندگی تو غریبی وبین کسایی که نمی شناسمشونوعادت ندارم...خیلی تنهام اونجا...اما خدا تنهام نذاری یه وقت...معصومه خیلی بچه اس...۴/۷/۹۰

 

نوشته شده در چهارشنبه 1390/06/30 به دست معصومه| |

سلام

واقعا عجيب مي گذره اين گذرِ عمر...

ماه عسل 90هم اومد و رفت...

انگار نه انگار همين پست قبلم از اومدنش گفته بودم...

راسي عيدتون مبارك...

 ------------------------------------

روح بلاتكليف

مي پرسي اين شعرم شروع مثبتي دارد؟

اين شعر با غم مويه هايم نسبتي دارد؟

         مي گويي آيا مي شود تقدير را فهميد؟

        دست ِخود ِما نيست!هر كس قسمتي دارد

دست ِخود ِما نيست يعني كه چرا جز من

پيشاني هر كس براي تو خطي دارد

       با يك حساب ساده ی ِسرانگشتي

       فهميده ام آخر راه ِحل راحتي دارد!

بحث ِحسودي يا رقابت نيست ،مي فهمي؟

کی گفته بعد از مرگ آدم فرصتی دارد؟

       بيزارم از اين كه بگويم مثل يك دلّّال:

      ((هر آدمي بالاخره يك قيمتي دارد))

در طول این وامانده ي تاريخ،هرعاشق

روي ِسر ِمعشوق ِ خود يك منتي دارد

     هر شاه بانويي كه در افسانه ها بوده است

      يك عاشق ِبدبخت ِگيج و پاپتي دارد!

تنها تو فهميدي كه اين روح ِبلاتكليف

چه دردي از دنياي شوم ِلعنتي دارد

     حالا خودت را جاي من بگذار و قاضي شو

     اين ها چه ربطي به دل و بي غيرتي دارد؟

سعدي و حافظ خوانده اي و خوب مي داني

شيراز رفتن هاي من هم علتي دارد

     شيراز باشم يا جهنم بي تو فرقي نيست

     بالاخره هر آدمي ظرفيتي دارد!

آن سوي دنيا هم كه باشي مال ِمن هستي

صبر و تحمل هاي من هم مدتي دارد...

شاعر:امیرمرزبان

---------------------------------------

دلم گرفته خدا را تو دل گشایی کن

        من آمدم به امیدت-تو هم خدایی کن...

در پناه خدای مهربون...

-------------

بعدا نوشت:اینم از جواب نهایی کنکور سراسری ۹۰...

خوب بود...به هرحال همون که می خواسم بود...

خدایاااااااااااااااا شکرت...امروز۲۰/۶/۹۰

دوست دارم خدااااااااااا...

 

نوشته شده در چهارشنبه 1390/06/09 به دست معصومه| |

سلام

ماه عسل ديگه اي رسيد...

انگار همين پارسال بود كه...

چقد روزها مثل برق و باد مي گذره...

تابستونه و گرما بيداد مي كنه..

اما مطمئنم خدا باهامونه و هوامونو داره...

ايشاا...به خوبي سپري خواهد شد...

----------------------------------------

هشت شب

در دل ِمن كه براي دل ِ تو جايي هست

ساعت هشت شب انگار خبرهايي هست

         ساعت هشت شب انگار تو بر مي خيزي

        به وجود نگرانم هيجان مي ريزي

شب رشت است،هوا منتظر باران است

شب رشت است و دلم پيش تو سرگردان است

      شب بخير اي نفس ات شرح پريشاني من

      ماه پيشاني من!دلبر باراني من!

رشت زيباست،تو وقتي به هوا زُل بزني

بنيشيني و به گيسوي ترت گُل بزني

     عشق سطري  ست از احساس نجيب تن تو

     عطر،عطر خوش و رويايي پيراهن تو

نغمه اي،زمزمه اي نيست،هوا سنگين است

پنجه اي تازه بزن،باز دلم غمگين است

     به هواي تو سري هست كه پر خواهم داد

     دل به توفاني درياي خزر خواهم داد

ياد آن وعده كه مست آمده بودي پيشم

هشت شب،چتر به دست آمده بودي پيشم

      چترت آميزه اي از گرمي و زيبايي بود

       زير چتر تو همه چيز تماشايي بود

دوست دارم به خدا خنده ي رنگينت را

تو و زيبايي ايراني و غمگينت را

      تو نباشي اثر از گرمي و زيبايي نيست

     رشت بي عطر نفس هاي تو رويايي نيست

كاش مي شد به همان هيات و حالت باشي

باز هم گوشه ي ميدان رسالت باشي

     كاش مي شد به هوا فرصت باران بدهيم

     بنيشينيم و دو لب چاي سفارش بدهيم

كسري از پنجره باز است،هوا دم دارد

اين هوا عطر نفس هاي تو را كم دارد

      به هر آن چيز بخواهي قسمت خواهم داد

      دل خود را به هواي قدمت خواهم داد

وقت تنگ است،بيا بي كسي ام را كس باش

باز هم در پس هر حادثه دلواپس باش

       وقت تنگ است هوا منتظر باران است

       شب رسيده است و دلم پيش تو سرگردان است

ساعت انگار سر هشت به من مي خندد

آمدي پيش من و رشت به من مي خندد...

----------------------------

نكته:زادگاه شاعراين شعرگيلان زمين مي باشد...

هموكه پست قبليم هم شعري از ايشون بود...

يعني ناصرحامدي...

اميدوارم خوشتون بياد....

طولاني هست..اما زيباس...

ماه عسل،عسل...

در پناه خداي مهربون...

 ----------------

بعدا نوشت:امروزاومدم از اینترنت کتابخونه دارم استفاده می کنم

عجب حالی می ده سریع آهنگدانلود میشه ...

البته اونقدام سریع نیس..اما باز خوبه..خداروشکر...

مام که آهنگ دانلود کردیم...ریختیم فلش...

----------------

دیرنوشت:دوستان تو این شبای عزیز قدر دلتون دریایی شد...چشاتون بارونی...

دوس داشتید و یادتون بود..من رو هم فراموش نکنید..

نوشته شده در یکشنبه 1390/05/09 به دست معصومه| |

 سلام

زمانه...

رسم زمانه بود كه بازيگرت كند

خًشكت كند،دوباره بيايد ترت كند

        آنقدرتر،كه نرم شوي،زيرو رو شوي

        در خلقتي دوباره كسي ديگرت كند

آري زمانه خواست بگيرد دل تو را

هر خاك را اراده كند بر سرت كند

         آماده شد به عشق تو آتش به پا كند

         چرخت دهد در آتش و خاكسترت كند

حتي زمانه در دلت ابليس خلق كرد

دستور داد سيب شوي،نوبرت كند

        قيچي زد و بريد و تو را تكه تكه كرد

       اصلا زمانه خواست گلي پرپرت كند

تصميم داشت درّه شود زير پاي تو

پيراهن عزا به تن ِمادرت كند

       گاهي شبيه ِپيرزني بدقواره شد

       تا با تني فلك زده هم بسترت كند

حتي هوس نكرد رهايت كند دمي

 حتي نفس نداد كسي باورت كند

        در زشتي زمانه گرفتار شد دلت

        مرگي مگر بيايد و زيباترت كند...

اين شعر رو ديروز از كتاب (باشد براي بعد)

از ناصرحامدي خوندم.

خيلي به دلم نشست...

گفتم شما رو هم سهيم كنم در اين لذت...

در پناه خدای مهربون...

نوشته شده در جمعه 1390/04/17 به دست معصومه|

سلام سلام

      حال دوستان چطوره  خوبيد خوشيد..؟

    چه مي كنيد با گرماي هوا...؟؟

   بله كنكورسراسري امسال هم پايان گرفت...

----------------------------------------

     بعد غزلي از حافظ...

     گفتم غزلي از استاد شهريار بذرام

    كه يكي از علاقه مندان به حافظ بود

وحتي تخلص خودش رو هم از ديوان حافظ گرفته

(شهريار)

----------------------------------

شمشير قلم...

نالم از دست تو اي ناله كه تاثير نكردي

گر چه او كرد دل از سنگ تو تقصير نكردي

     شرمسارِتوام اي ديده از اين گريه ي خونين

     كه شدي كور و تماشاي رخش سير نكردي

اي اجل گر سرِآن زلف درازم به كف افتد

وعده هم گر به قيامت بنهي دير نكردي

    واي از دست تو اي شيوه ي عاشق كش جانان

    كه تو فرمان قضا بودي و تغيير نكردي

مشكل از گير تو جان در برم اي ناصح عاقل

كه تو در حلقه ي زنجيرِ جنون گير نكردي

   عشق همدست به تقدير شده و كار مرا ساخت

   برو اي عقل كه كاري تو به تدبير نكردي

خوشتر از نقش نگارينِ من اي كِلك ِتصور

الحق انصاف توان داد كه تصوير نكردي

   چه غروريست در اين سلطنت اي يوسف مصري

   كه دگر پرسش حال ِپدرِپير نكردي...

شهريارا تو به شمشيرِقلم در همه عالم

به خدا مٌلك دلي نيست كه تسخير نكردي....

--------------------------

         در پناه خداي مهربون...

بعدا نوشت:اعیاد شعبانیه مبارک باد...

نوشته شده در دوشنبه 1390/04/13 به دست معصومه| |

سلام

اول تولد امام علی(ع)رو تبریگ میگم...حالا که قسمت بود امشب اومدم...

وبعد روز مردرو به همه مردای واقعی تبریک می گم...

به اون مردایی که مردونگیشونو مفت نمیفروشن...

---------------------------------

اینم يه غزل از حافظ عزيز شيراز كه..

نفس برآمد و كام از تو بر نمي آيد

 فغان كه بخت ِ من از خواب در نمي آيد

       صبا به چشم من انداخت خاكي از كويش

           كه آب زندگيم در نظر نمي آيد

قد بلند تو را تا به بر نمي گيرم

درخت بخت مرادم به بر نمي آيد

           مگر به روي دلاراي يار ما،ورني

           به هيچ وجه دگر كار بر نمي آيد

مقيم ِ زلف ِتو شد دل،كه خوش سوادي ديد

وزان غريب ِ بلاكش خبر نمي آيد

             ز ِشست صدق گشادم هزار تير ِدعا

            ولي چه سود؟! يكي كارگر نمي آيد

بسم حكايت ِ دل هست با نسيم ِ سحر

ولي به بخت من امشب سحر نمي آيد

      دراين خيال به سر شدزمان ِعمروهنوز

         بلاي زلف سياهش به سر نمي آيد

ز ِ بس كه شد دل ِحافظ رميده از همه كس

كنون زِحلقه زلفت به در نمي آيد...

دم جناب حافظ گرم...

خیلی بچه توپی بوده...باور کنید...

در پناه خدای مهربون...

  بعدا نوشت:الان که یه نگاهی به آرشیوم کردم 
دیدم اولین پست ۱۷فرودین بوده نه ۱۶!
یعنی من قبلا حواسم نبود که
فک می کردم ۱۶ام فرودین تولده احساسه!
اما یادمه که ۱۶ام نوشته بود زیر پستم...
نمی دونم دقیق پست اولم چی بود!اما فک کنم اشتباه شده...
همو۱۶ام باید باشه...
 

نوشته شده در پنجشنبه 1390/03/26 به دست معصومه| |

سلام...

از اين جا مي روم روزي،تو مي ماني و فصلي زرد

  بگو با اين خزان ِ آرزوهايم چه خواهي كرد...؟

   از اين جا مي روم،شايد همين امروز يا فردا

    توخواهي ماندتنها، درحصارخشت هايي سرد

 از اين جا مي روم تا شهر ِ فرداهاي نا معلوم

  كه آن جا سرنوشتم،هر چه پيش آورد،پيش آورد

  ازاين جامي روم،اين جاكسي آيينه باورنيست

     كه دارد آسمانش سنگ مي بارد،زمينش گرد

دريغا دير،خيلي دير،خيلي دير فهميدم

 كه من چنديست هستم از مدار ِ اعتنايت طرد

 درآن آغاز ِ بعداز من،دراين پايان ِ بعدازتو

 كه خواهي ديد،خيلي فرق داردمردبانامرد...

تو را در خواب هايم بعد از اين ديگر نخواهم ديد

  توراباآب ها ،آيينه هامعنانخواهم كرد...

(نكته مهم:كاش فهميدن هامون زودتر صورت بگيره و فرق بين مرد و نامرد رو زودتر بفهميم هرچند در بعضي مواقع كمي شايد سخت به نظر برسه،اما غير ممكن نخواهد بود...البته بعضي ها كاملا مرد و نامردي شون مشخصه و اين دسته خيلي كارو سخت نمي كنن..اما امان از اون دسته بعدي...امان..امان...)

در پناه خدای مهربون...

دیرنوشت:دیدید چی شد؟؟!

 آخرین پستم رو به اشتباه حذف کردم

نتیجه:یه اشتباه کوچیک ممکنه 

 یه اتفاقی رو رقم بزنه

 که دیگه نشه دوباره اون و برش گردوند...

اینجوریاس دیگه...

 

نوشته شده در سه شنبه 1390/02/20 به دست معصومه| |

سلام

اگر چه بين ِ من و تو هنوز ديوار است

    ولي براي رسيدن بهانه بسيار است

       كسي به جز خودم،اي خوب ِ من،چه مي داند

       كه از تو،از تو بريدن چقدر دشوار است

مخواه مصلحت انديش و منطقي باشم

    نمي شود به خدا،پاي عشق در كار است

      در آستانه ي رفتن،در امتدادِ غروب

       دعاي من به تو، تنها، خدانگهدار است

كسي پس از تو خودش را به دار خواهد زد

     كه در گزينش اين انتخاب،ناچار است

        همان غروب گريه خواهي كرد

         برای خاطره هايي كه زير ِآواراست...

(نكته مهم:البته اون بيته كه خودشو دار ميزنه از آرايه اغراق استفاده كرده شاعر..

جدي نگيريد لطفا!)

در پناه ِ خداي مهربون...

نوشته شده در سه شنبه 1390/02/13 به دست معصومه| |

سلام

و يك سلام بهاري...

واي  خدا دوباره داره  شروع مي شه اين گرماي...

البته يادآور شم الان كه هوا بارونيه...

اما هواي بهاره ديگه...

بلخره كه گرما تو راهه...

خدا خودش به خير بگذرونه...

-------------------------------

عاشقانه هاي هزار معبد...

آن قدر ها كه عاشق او بودم،او نبود

در واژه هاي سوخته اش رنگ و بو نبود

من با تمام سادگي ام حرف مي زدم

با چشم هاي او ولي خبر از گفتگو نبود

مي گفت:با تو هستم و مثل تو عاشقم

اما درون سينه ي او،هاي و هو نبود

حتي اگر قبول كنم لاف عشق را

آن قدر ها كه دربدرش بودم،او نبود

آن قدر محواو شده بودم،كه روز و شب

غير از خيالش آينه ام روبرو نبود

دامن كشيده بود و از اين كوچه مي گذشت

وقتي مرا مضايقه از آبرو نبود

آن روزها كه چيدم از آن باغ سبز،سيب

دست فريبكاري اش اين قدر رو نبود...

بابا دستاتون و واسه هم  تا جایی که مورد نیازه

قشنگ رو كنيد دوستان- كه آخرش اين نشه...

در پناه خداي مهربون...

تا بعد...

نوشته شده در جمعه 1390/02/02 به دست معصومه| |

سلام سلام

صد تا سلام

خاندايي جان خاندايي جان!!!

2ساله شد...احساس كوچولو 2ساله شد...

اميدوارم احساس دوست داشتني شده باشه...

چه زود 2سال گذشت...با همه ي خاطره هاش...

بخند و ازغمت رد شو،كه عطر عشق پيچيده

شايد خندت به يك آدم اميد زندگي ميده...

رسيدن توي فالم نيست مي دونم

اين و از قهوه ي چشم تو مي خونم

حالا كه قسمت از هم جدا باشيم

بيا همدست هم تو ماجرا باشيم

حالا كه مال هم نيستيم و مي دونيم

تو مي ري و به من نزديك مي موني

تو هم بايد شريكم شي تو اين بازي

بايد عكساي من رو دور بندازي

اگه ميشه يه جورايي بهم بد كن

غريبي كن باهام، احساسمو رد كن

شريك جرم من باش و گناهي كن

واسه دل كندن از من اشتباهي كن...

--------------------------------

چي بگم؟ چي بگم؟

به جون تو ديگه نفس نمونده واسه ي من

نرو تو هم ديگه دلم رو نشكن

دلم جلو چشات داره مي ميره

نگام نكن بذار دلم بمونه روي پاهاش

فقط يه ذره آخه مهربون باش

خدا ببين چه جوري داره ميره...

------------------------------------

خنده مهمون لباتون..

در پناه خداي مهربون

تا بعد...

 

نوشته شده در سه شنبه 1390/01/16 به دست معصومه| |

 

ياري اندر كس نمي بينم ياران را چه شد؟

دوستي كي آخر آمد؟دوستداران را چه شد؟....

--------------------------------------

سرگردان

زمستان نيز رفت اما بهاراني نمي بينم

بر اين تكرار در تكرار پاياني نمي بينم

به دنبال خودم چون گردبادي خسته مي گردم

ولي از خويش جز گردي به داماني نمي بينم

چه بر ما رفته است اي عمر؟اي ياقوت بي قيمت!

كه غير از مرگ،گردنبند ارزاني نمي بينم

زمين از دلبران خاليست يا من چشم و دل سيرم؟!

كه مي گردم، ولي زلف پريشاني نمي بينم

خدايا عشق درماني به غير از مرگ مي خواهد؟...

كه من مي ميرم از اين درد و درماني نمي بينم.....

----------------------------

سلام سلام

چه خبره؟

بهاراومده؟!

آره ديگه بابا...

بله سال 89 هم با همه ي خوبي و بدي هاش...

با همه ي اتفاقاي تلخ و شيرينش...اشكها و لبخنداش...

شوق و بغض هاش...غم و شادي هاش...گذشت...گذشت

و رفت توخاطرها...

بازم سخن سال قبلم:كاش تو اين يه سال كاري كرده باشيم

كه خدا بگه ايول به اين بندم...

با آرزوي سالي پراز چيزاي قشنگ...

لحظه هاتون سبز...90 مبارك...

در پناه خداي مهربون...

اگه فرصتي موند تا بعد...

 

نوشته شده در دوشنبه 1390/01/01 به دست معصومه| |

سلام

سلام-يه سلام گرم تو اين روزاي سرد زمستون

 مي چسبه نه؟....

----------------------

رانده از هر جمع،از هر جا شدي

ديدي اي دل عاقبت تنها شدي؟؟؟....

آبرويت رفت،رازت فاش شد

عاقبت اي مشت بسته،وا شدي

كو؟كدامين دست،دستت را گرفت؟...

بر زمين خوردي و تنها پا شدي...

روزهايت خاكي و خاكستريست

گوشه گيرِخلوتِ شب ها شدي

اهل بودي ساده ي من!صافِ من!

كوچه گردي بي سرو بي پا شدي

روي دست دغدغه پرپر زدي

زيرِبارِ بي قراري، تا شدي

گم شدن،زخمي شدن،بي كس شدن

اين شدن ها سخت بود،اما شدي...

گفته بودي مي روم دريا شوم

چاه ِآبي خشك در صحرا شدي

تو بزرگي اي غم ِمعصوم  ِعشق

دردل ِتنگم چگونه جا شدي؟؟؟...

-----------------------

دوستاي خوبم چطورين؟

ايشاا...كيف تون كوكه؟

لباتون خندونه؟

غصه ها چي فرار كردن؟

ميدونم غصه ها گاهي رفيقن ديگه...

اصلا تا غم نباشه شادي معني پيدا نمي كنه

 مگه نه؟

اين دو تا كناره همه كه معني ميدن...

ببخشيد كه ديرشد....

حالا ايشاا... آپم و دوس داشته باشين....

گفتي: كه روزهاي بدي در كمين ِتوست

بدتر ازاين چه بود كه از تو جدا شدم؟؟؟

در پناه خداي مهربون

 تا بعد....

 

نوشته شده در پنجشنبه 1389/11/28 به دست معصومه| |

دل...

دلم دارد اينجا كپك مي زند

براي كمي عشق لك مي زند

جدار دلم آنقدر نازك است

كه با يك تلنگر ترك مي زند

چنان گوشه گيرم كه در بين جمع

دلم گوشه اي غمبرك مي زند

چه كرديد با اين دل ساكتم

كه پيوسته داد كمك مي زند؟!

دلم را فغان از غم خويش نيست

فغان از غمي مشترك مي زند

غمي مشترك،مرگ انسانيت

كه اينگونه سر بر فلك مي زند

به هر كس كه دل مي سپاريم دريغ

به جاي صداقت كلك مي زند

زبانش زند زخم ها بر دلم

نگاهش به زخمم نمك مي زند

بهاري نمي آيد اين باغ را

و اين حرف را قاصدك مي زند....

-------------------------

من اين شعرو خيلي دوسش دارم

البته خيلي شعرارو خيلي دوس دارم ....

چون خيلي ها خيلي خوشگلن...

ببخشين از خيلي فاكتور بگيريد...

و من همچنان اندر خم يك كوچه ام....

كاش مدرسه تمام نمي شد....

دلم براي دير رفتنام تنگ شده...

اصلا دلم واسه اون حس وحال بچه

مدرسه اي بودن تنگيده...درسته

خيلي نگذشته از اون زمان...

اما چه زود اون دوران گذشت...

ايندفعه زود آپ كردم...

در پناه خداي مهربون...

اگه عمري موندو نرفتيم سفر آخرت...

بلخره مرگ ديگه خبر نمي كنه....

تا بعد....

نوشته شده در شنبه 1389/10/04 به دست معصومه| |

سلامی دوباره...

تاسوعاوعاشورای امسال هم اومد و رفت اما...

فرصت ماندن...

اين جا چه زود غنچه زمينگير مي شود

پروانه،بي عبور زمان،پير مي شود

باغ از هجوم اين همه گل هاي كاغذي

در قاب مي نشيند و تصوير مي شود

اين جا غرور برفي تنديس هاي شهر

تا هيچ مي گريزد و تبخير مي شود

حتي صداي جاري آواز رودها

اين جا شييه ناله ي زنجير مي شود

دستي كه بايد از نفس عشق،بر دهد

همسايه با شرارت شمشير مي شود

اما نگاه ساده ي بي آرزوي من

وقتي كه بي بهانه و دلگير مي شود

در انزواي پنجره ها گريه مي كند

از اين همه اميد عبث،سير مي شود

اين جا تمام فرصت ماندن دقيقه ايست

اي مانده!كوچ كن!به خدا دير مي شود...

-------------------------

چگونه با تو بجوشم؟چگونه دل بدهم؟...

منی که این همه می ترسم از جدا شدنت....

----------------------

در پناه خدای مهربون ...

تا بعد....

نوشته شده در شنبه 1389/09/27 به دست معصومه| |

سلام...

گفتي:غزل بگو!چه بگويم؟مجال كو؟

شيرين من،براي غزل شورو حال كو؟

پر مي زند دلم به هواي غزل،ولي

گيرم هواي پرزدنم هست،بال كو؟

گيرم به فال نيك بگيرم بهار را

چشم و دلي براي تماشا و فال كو؟

تقويم چهار فصل دلم را ورق زدم

آن برگهاي سبزسرآغاز سال كو؟

رفتيم و پرسش دل ما بي جواب ماند

حال سوال و حوصله ي قيل و قال كو؟…

                                    

تو منو دوسم داری و از دستم گریزونی

میخوام پیشم بمونی-بگو چرا نمی تونی؟

نمی ذارم بری به همین آسونی

تا ته قلب من و با گریه هات می سوزونی...

بازم خیلی دیر کردم...نه؟...

در پناه خدای مهربون...

تا بعد.....

نوشته شده در یکشنبه 1389/08/02 به دست معصومه| |

سلام سلام به همه اونایی که تو این مدت گاه گاهی من و به یاد

میاوردن...ازلطف همه ممنونم...می دونم خیلی دیر کردم...

کنکور امسالم تموم شد...و برای من خیلی خوب نبود...

از گفتن چیز بیشتر در مورد کنکورو مسائل پیرامونش می گذرم-

چون دیگه بحث در موردش بی فایده است...فقط کاش از این تجربه

استفاده کنم...استفاده کنیم....

نمی دونم دیگه چی بگم...

پس این سخنه دکتر شریعتی رو میگم که واقعا قشنگه..

آیا در این دنیا کسی هست که بفهمد در این لحظه چه میکشم؟...

چه حالی دارم؟...

چقدر زنده نبودن خوب است ...خوب خوب خوب...

راستی چه زود گذشت...همین پارسال بود که ماه عسل و تبریک

گفتم و حالا دوباره از  را رسیده...تابستونه و گرم..ایشالله

کمک می کنه خودش...

ماه عسل واسه همه تون عسل باشه...

در پناه خدای مهربون که حتی وقتی همه تنهات بذارن اون

باهاته شاید بعضی وقتا بگیم نه اونم ما رو نمی بینه اما اون

همیشه هست و خیلی جاها به دادمون میرسه که اگه اینطوری

نبود...خدایا خودت کمکمون کن ...که بی تو هیچیم و با تو همه چی...

تا بعد....

 

نوشته شده در چهارشنبه 1389/05/20 به دست معصومه| |

سلام...

انگارهمین دیروز بودکه تو یه هوای قشنگ بهاری احساس من پاشو تو این دنیای مجازی وا کردودوستای خوبی پیدا کردوحالا یه سال ازاون زمان می گذره و اون وارد دومین بهاره عمرش شده...

نمی دونم چقد تونستم تو دلتون جا باز کنم ...اما امیدوارم احساس کوچلوی من دوس داشتنی شده باشه...

ناگهان چه زود دیر می شود....

از همراهی همتون ممنونم...شاید تا بعد کنکور دیگه آپ نکنم اما گاه گاهی سر می زنم ...

برام دعا کنین...

خجالت می کشی ازمن -من این احساسو می دونم

به من بد می کنی امادوباره با تو می مونم

در پناهه خدای مهربون...تا بعععععد....

 

نوشته شده در دوشنبه 1389/01/16 به دست معصومه| |

سلام سلام

بلخره بهار از راه رسید... 

خوبین؟عیدتون مبارک...

 زمستونم تموم شدـ با همه خوبی بدیهاش.یه ساله دیگه گذشت عین باد...خدا کنه تو این یه سال کاری کرده باشیم که خدا بگه ایول به این بندم...

نمی دونم چی بگم فقط خدا کنه امسال یکی از بهترین سالای عمرمون باشه...

 

تو رفته ای

تورفته ای باز هم

من وسکوت وانتظار

و لحظه های بی تپش

و یک نگاه ِبیقرار

تو رفته ای و باز هم

من وغم ِنگفته ها

وبغض ِمانده در گلو

و گریه های بی صدا

تو رفته ای باز هم

من و شبای بی فروغ

و اشک های ناشکیب

و این زمانه ی دروغ

تو رفته ای و باز هم

من وخیال ِبودنت

ویاد ِروزهای خوب

و حسرت ِنبودنت..

خدایااااااتو آغاز این بهار قشنگ ازت می خوام کمکم کنی امسال توکنکور قبول شم  ...

 بچه ها همتون و دوس دارم اگه دیر آپ کردم یا دیر به دیر سر زدم پای بی معرفتیم نذارین...

تابعد...

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1389/01/01 به دست معصومه| |

سلام...

شوق پر کشیدن است در دلم قبول کن

دل شکسته ام اگر نمی پرم قبول کن

این که دورِدور باشم از تو نبینمت

جا نمی شود به حجم باورم قبول کن

گفته ای که عشقمان جداست شعرمان جدا

بی تو من نه عاشقم نه شاعرم قبول کن

آب -وقتی آب اینقدر گذشته از سرم

من نمی توانم از تو بگذرم قبول کن...

دوستای کنکوری برای منم دعا کنین کله ام بخوره به سنگ یه ذره بیشتر کتاب بخونم.اگه امسال قبول نشم خیلی بد میشه خیلی...

تا بعد...

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/10/20 به دست معصومه| |

Design By : Night Melody